خرید بک لینک
# تووباشگاه جدید مجبورمون میکنن به خوردن سفیده تخم مرغ ..در کنارش هویچ و چند پر کاهو و .... من قبلا تا حدی توو برنامه ام بود ..اما اینجا اجباریه و یه تایمی بین تمرینات تعطیل میشه و باید بریم سراغ تغذیه ...آب هم که فراوون باید خورده شه ... حالا هما

برچسب: نویسنده: آرمان موسوی تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1396 ساعت: 17:34

# دیشب یهو بی دلیل گوشیم خاموش شد و دیگه روشن نشد.. هیچ جور .. به شارژ هم زدم هیچ علامتی نداشت .. زنگ زدم به برادرم ... گفت اینکارو بکن .. اون کاروبکن.. نشد که نشد ... حرصم در اومد اوایل ... تازه خریدمش ... یهو از کار بیفته اونم بدون هییچ ضربه و اتف

برچسب: نویسنده: آرمان موسوی تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1396 ساعت: 17:34

هیچی نبود بخوریم .. سرما خوردیم ... دیشب تا صبح از سوزش گلو نخوابیدم ... چند بار پا شدم آب نمک قرقره کردم و چای و آبلیمو عسل خوردم ..یه کم اوضاع بهتر شد .. الان باز یه کم میسوزه و سرم درد میکنه و تنم کوفته اس .. نمیدونم چرا هی رفت و برگشت داره ... ط

برچسب: نویسنده: آرمان موسوی تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1396 ساعت: 17:34

از روزهای آخر تابستون منتظر پاییز بودم ...روز میشمردم ... حس میکردم پاییز امسال پاییز متفاوتیه برام ... که برام خاطره انگیز میشه ... خووب و دلچسب .... میشه نقطه عطف زندگیم شاید ... نمیدونم این احساس از کجا و کی رخنه کرد توو وجودم ...ولی خیلی پررنگ بو

برچسب: نویسنده: آرمان موسوی تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1396 ساعت: 17:34

امروز تولد خواهرم بود ... بعد شرکت طبق معمول روزای زوج رفتم باشگاه و سریع اومدم خونه ... میخواستیم براش کیک بخریم ...اما گفت میشه برام کیک خونگی بپزی ... ساده ... دلم عطر کیک خونگی میخواد ... گفتم روو چشمام ... چرا که نه ... تا رسیدم خونه مشغول شدم

برچسب: تولدانه, نویسنده: آرمان موسوی تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1396 ساعت: 17:34

برچسب: نویسنده: آرمان موسوی تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1396 ساعت: 17:34

نمیدونم همه مامان باباها بعد یه سنی دچار روزمرگی و یکنواختی میشن ...یا مامان بابای من اینطور شدن ... مدتیه دقیق شدم بهشون ... حواسم هست ... جز روزمرگی هیجانی توو زندگیشون نیست ... از صبح تا شب وقت خواب جز غذا خوردن و رفتن بابا به باغ و سرکشی و گاهی

برچسب: نویسنده: آرمان موسوی تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1396 ساعت: 22:26

همه بار زندگی روو دوششه ... از صبح ساعت 6 بیدار میشه تا 2 صبح فردا بیداره ...کار بیرون ..کار منزل.. رسیدگی به درس و مشق بچه .. اون 4 ساعت خواب هم به قول خودش مگه خوابه ..فکر چک فردا و هزار تا بدبختی دیگه .. بچه ی خاص هم داره با روحیه متفاوت ... و شو

برچسب: نویسنده: آرمان موسوی تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1396 ساعت: 22:26

مهران مدیری: میدونی چه حسی داشت؟
بهرام رادان: چی؟
مهران مدیری: لمس بدن شیر
بهرام رادان: نه!
مهرام مدیری: وقتی بهش دست کشیدم...
فهمیدم قدرتش در ماهیچه هاش نیست!
در درونشه، یه وحدت درونی داره
وقتی تصمیم به شکار میگیره
با همه وجودش بلند میشه
با همه وجودش حرکت میکنه
با همه وجودش به دست میاره
رویاتو بدست بیار....


# دیالوگ - فیلم پل چوبی

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر ۱۳۹۶ساعت 23:19 توسط فر |

برچسب: نویسنده: آرمان موسوی تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1396 ساعت: 22:26

# صبح وقتی چشامو باز کردم و ساعتو دیدم برق از سرم پرید ... ساعت 8/5 ... مامان یه هفته اس رفته تهران پیش برادرم ... بابا و خواهرم صبح پاشدن بی سر و صدا رفتن ... معمولا اتومات سر ساعت بیدار میشم ..نمیدونم چم شد امروز ... چنان یهویی پاشدم و دور خودم میچ

برچسب: نویسنده: آرمان موسوی تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1396 ساعت: 22:26

لایو ...

# مامان تهران ... امشب با خواهرو داماد و برادرم دور همن ...
# خواهرم براش مهمون اومده ازتهران و بوشهر ...دوستان دوره ارشدش ... الان توو باغن ..
# من و بابا هم اومدیم مهمونی ...دورهمی با عمه ها و عموها و بچه هاشون ...
بعد مدتها توو خونه پدری پدرم ...یه خونه باصفا و دلباز ... همین الان همه توو ایوان پهن و وسیع دور هم نشستیم .....
آی لاو یو پی ام سی :)

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان ۱۳۹۶ساعت 19:45 توسط فر |

برچسب: نویسنده: آرمان موسوی تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1396 ساعت: 22:26

صفحه بندی